تبليغاتX
Lilypie Pregnancy tickers ترانه مادری
ترانه مادری

تو آمدی و شدی همه چیز من و اینک میخواهم این نوید را به همگان بدهم که نوزاد تازه متولد شده دیروز من امروز 6 ماهه شده و به راستی اینجاست که درک میکنم گذر زمان در کنار تو اصلا احساس نخواهد شد. چه زود گذشت ! ای کاش زمان می ایستاد تا من بیشتر از این روزهای قشنگت لذت ببرم .

 

تمام بی خوابی هایم فدای یک نگاه و لبخند زیبای تو

بوی تنت سرمستم میکند و عطر دل انگیز وجودت مرا از شوق سرشار...

رهای نازنینم!

6 ماه با عشق کنار هم زندگی کردیم و چقدر خوشحالم که تو رو دارم

اصلا باورم نمیشه که نصف سال رو با هم گذروندیم و تقریبا 180 روزه که پا به پای هم پیش رفتیم

الان دیگه واسه خودت خانومی شدی که اصلا با روز اولت قابل مقایسه نیستی

از مهارتهای دخمل گلم تا الان براش بگم که :

قشنگ آواز میخونی و حرف میزنی و توی حرفات "ما" و "باا" و "ددددد" و "قه "رو خیلییی واضح میگی

دیگه من و بابا و اطرافیان نزدیک رو کامل میشناسی و وقتی تنهات میذاریم شروع میکنی به نق نق کردن و گریه...

ولی وقتی میایم پیشت کلی خوشحال میشی و ذوق میکنی

با غریبه ها زیاد آشنایی نشون نمیدی و نهایت یه خنده خیلی کوچولو ولی به مرور باهاشون آشنا میشی ولی من کافیه بهت یه نگاه کنم تا اون خنده قشنگه رو نثارم کنی و من کلیییییی کیف کنم 

همش دلت میخواد یکی پیشت باشه و باهات بازی کنه و حرف بزنه

اسباب بازیهاتو دوست داری و وقتی میدیم دستت سریع میکنیشون توی دهنت

البته فقط که اسباب بازی نیست هر چی که گیرت بیاد سریع میکنی توی دهنت و وقتی ازت میگیریمش شروع میکنی به گریه کردن

عاشق لپتاپ و موبایل هستی ، هرچی کتاب و کاغذ دم دستت باشه پاره می کنی و میخوری

با صفحه کلید و موس کامپیوتر کار می کنی بعد نگاه مونیتور می کنی. قربونت برم چقدر باهوشی

پاهاتو کامل روی زمین سفت میکنی وبرای مدت کوتاهی میتونی بشینی

هنوز  سینه خیز نمیری ولی غلت زدن رو خیلی خوب بلدی

با غذاخوردن بیگانه ای عزیزم. اصلا غذای جامد نمیخوری. بیچاره من!!!

با آب دهنت حباب درست میکنی و صورتتو خیس آب می کنی

شصت پات رو هم پیدا کردی و خیلی بامزه پاتو میخوری

غیر از غذای خودت آب دوست داری البته مامان فدات بشه تو هر چیز خوردنی رو دوست داری

 

 

نفس من! نگاهت را قاب می گیرم ، در پس آن لبخند ، که به من شور و نشاط و شادابی می بخشد

 

و در آخر

.

.

.

آسمان با وسعتش تقدیم تو

رقص ماهی های دریا مال تو

هر چه دارم از تو دارم مهربان

زندگیم امروز و فردا مال تو

نازنین دخترم!

6 ماهگیت مبارک قند عسلم

خیلیییییییییی دوستت دارم عزیزم خیلیییییییییی زیاد

چقدر دوست دارم با کوچکترین بهانه ورودت رو به این دنیا جشن بگیرم رهـــا جونم

 




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 توسط مامانی

مادر شدن حس خوبیه که بیشتر خانمها دوست دارن تجربه کنن .  بوی تن بچه گرمای بدنش

صدای خنده ها و گریه هاش چیزیه که نمی شه تو دنیا با هیچ چیز دیگه ای مقایسه اش کرد .

 هر چند در کنار همه اینها دلواپسی ها و نگرانی ها هم هست.

وقتی رها تو دل مامان بود همه دغدغه های من این بود که سالم به دنیا بیاد . ماههای

 آخر هم دلواپسی قد و وزن رها. بعد به دنیا اومدن روزهای اول غصه زردی گرفتنش

بود .بعد هم غصه آلرژیش و ریفلاکس شدیدش!

بعدش هم نگرانی اینکه آیا شیر مامان کافی هست یا نه . 

و بیشتر از همه  نگرانی از آینده رها و اینکه به دنیا آوردن رها تو این دنیای بلبشو و تو این

کشور با این همه مشکل اقتصادی اجتماعی درست بوده یا نه ؟

فکر می کنین این نگرانی ها تا کی ادامه پیدا می کنه ؟





نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 توسط مامانی

بچه ام تا حالا تولد ندیده، دهنش از تعجب باز مونده.هههههههههههه


و در آخر رها و مامان جون...





نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم فروردین 1391 توسط مامانی

عید هم آمد و رفت

خوشیهایش برای بچه ها

عهد و پیمانهایش برای ما

دلشوره های فردا هم

پشت سر اما

روزگاری پر از جنب و جوش پر از تسلیم و عصیان


نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1391 توسط مامانی

چند روز پیش داشت گریه می‌کرد. انقدر بامزه گریه میکرد که تصمیم گرفتم ازش عکس بگیرم. تا دوربینو دید شروع کرد لبخند زدن. حالا هی من دوربینو می‌برم کنار که دوباره گریه کنه، بعد تا اون قبافه رو میگیره و می‌خواهم عکس بگیرم دوباره می‌خنده.

توجیه نیست بچم: عزیزم واجب نیست که به دوربین بخندی!

خیلی دلم میخواد بدونم فکر میکنه دوربین چیه ...




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 توسط مامانی

رها و بابایی


شیطون من

و ما چند نفـــــــــــــر...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 توسط مامانی

روز عید خونه خودمون

رها و مامان


رها و بابا


رها خونه دایی علی





نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 توسط مامانی

تمام دلخوشی تو از این دنیا و تفریحاتش اینه که بیای تو بغل من، حیف نیست من نگران بغلی شدنت باشم؟

بپر بغل مامان......




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 توسط مامانی

تجربه ثابت کرده هیچوقت نباید به عادات خوب این دخملی دل ببندم و خوشحال باشمااااااا....

رها خانوم که از 11.30 شب می خوابید و دیگه تا ساعت 5 صبح اصلا بیدار نمیشد حالا یه دو سانس این وسط بیدار میشه و من هرچقدر که تلاش میکنم که بخوابه و شیر نخواد نمیشه که نمیشه و دوباره نیمه شب بیدار شدن های من خوابالو و .......




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 توسط مامانی

زن كه باشي ترس هاي كوچكي داري !
از كوچه هاي بلند ، از غروب هاي خلوت
و از خيابان هاي بدون عابر مي ترسي !
از صداي موتورسيكلت ها و دوچرخه هايي كه بي هدف
در كوچه پس كوچه ها مي چرخند ، مي ترسي !
از بوق ماشين هايي كه ظهرهاي گرم تابستان جلوي پاهايت ترمز مي كنند
و تو فقط چهره ي آدم هايي را مي بيني
كه در چشم هايشان حس نوع دوستي موج مي زند....!
زن كه باشي ترس هاي كوچكي داري ،
به بزرگي همه ي بي عدالتي هايي كه به جرم زنانگي محكومت مي كنند ...
و هميشه اين تويي كه مقصري!!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 توسط مامانی
.: Weblog Themes By Blog Skin :.


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود